آروشاآروشا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره
آرینآرین، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره
آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

گنج های زندگی آصف و نیلوفر

اروشا ثمر ه زندگی بابا و مامان

می خوام از خاطرات روزی بگم که هیچ وقت از ذهن مادر و پدرت پاک نخواهد شد ،زیبا ترین ساعات زندگیمون،روزی که هر لحظه اش پر از  عشق و مهربونی بود روز سه شنبه ساعت ٨:٤٥صبح خانم پرستار صدام زد و گفت ببین دخترتو.. و صورت کوچولو و مهربونتو گذاشت روی صورتم، اون لحظه با تمام وجودم احساست کردم ،اینقدر خوشحال بودم که توصیفش نه اینکه  سخت باشه ها نه ،فقط می خوام بگم که قشنگترین احساس دنیاست.اشک تو چشام پر شد. بعد چند ساعت منو اوردند بخش .باباو مادر جون کنارم بودند،مادر جون پیشونیمو بوسید و ازم تشکرکرد و بابایی هم همینطور  تا اینکه شمارو اوردند بخش تو اغوشم گرفتمت . و بعد عمو ناصر هم که پایین منتظر بود نگهبا...
4 آبان 1392

91/6/11

عزیز دلم  امروز مادر جون همراه دایی وحید اینا امد تهران تا برای به دنیا امدن نوه گلش در کنار مون باشه درست سه روز مونده به زایمانم، منو بابایی دل تو دلمون نیست دوست داریم هرچه زودتر ببینیمت راستی یه خبر خوب ،اینکه اقا ارتین کوچولو به دنیا امد،خیلی غافلگیر شدیم چون قرار بود یه هفته بعد شما به دنیا بیاد انگارخیلی عجله داشت. سه شنبه هفته گذشته رفته بودیم شمال عروسی دایی امیدو زینب جون ،خیلی خوش گذشت اما  متاسفانه مامانی بد جوری سرماخورد ، ببخشید گلم میدونم هم جات تنگه و هم سرفه هام ازیتت می کنه ،تمام سعیمو میکنم که بهتر بشم اما انگار این سرما خوردگی با بقیه فرق می کنه ..... مامانی ساک بیمارستان بسته...
4 آبان 1392

بدون عنوان

 سلاااام با کلی تاخیر اروشای عزیزم منو ببخش نتونستم تو این یک سال به وبلاگت سر بزنم اخه عزیزم  تو رو شش ماه باردار بودم که اسباب کشتی کردیم به خونه جدیدمون همونی که قبلا در موردش گفته بودم متاسفانه به دلایل مختلف خیلی دیر به اپارتمانمون خط تلفون دادند به محض این که اینترنتمون وصل شد به وبلاگت وارد شدم و بهت قول میدم تمام اتفاقاتی که تو این مدت افتاده رو برات بگم ....... بعد اینکه ٣٠اردیبهشت ٩٠ امدیم خونه جدیدمون منو پدرت درگیر خرید پرده ،مبلمان و کلا چیدمان و...آی ی آی فکر نکنی فراموشت کردیما برای دخملمون یه اتاق خوشگل کنار گذاشتیم تا سر فرصت براش بریم خرید راستی عمو ناصر هم دانشگاهشو تموم کر...
4 آبان 1392

تک گل زندگیم

سلام مامانی امروز رفتم سونوگرافی برای تعیین جنسیت اول صدای قلبتو شنیدم(فیشو فیشو) وبعد دکترم گفت که دخترههههه همونی که انتظارشو داشتم منو بابا اصف از اینکه یه گل دختر توراه دل تو دلمون نیست خیلی خوشحالیم کل روزهامون پر شده ازانتظار بودن و دیدنت     الهی دورت بگردم پرنسس کوچولوی من   دوست دارم ...
20 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام خوشگلم قربونت بشم الهی امروز رفته بودم برای سونوگرافی تا صدای قلبتو بشنوم احساس خوبی داشتم  برای اولین بار با تمام وجودم احساست کردم بعدشم رفتم  برای ازمایش غربالگری  زن عمو سارا هم همرام امد با اینکه اسباب کشی داشتند  سام هم تو خونه تنها بود اما به خاطره شما امد و تا ساعت ٧ غروب اونجا موندیم تا جواب ازمایشو گرفتیم. مرسی زن عمو مهربون الهی من دورت بگردم عزیزدلم هر روز که میگذره دل تنگی من و بابا بیشتر میشه پس زودی بزرگ شو که دلمون برات یه زره شده.        دوست داریم       دوست داریم        دوست دارر...
13 اسفند 1390