آروشاآروشا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره
آرینآرین، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره
آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

گنج های زندگی آصف و نیلوفر

اروشا ثمر ه زندگی بابا و مامان

1392/8/4 19:51
نویسنده : مامان نیلوفر
237 بازدید
اشتراک گذاری

می خوام از خاطرات روزی بگم که هیچ وقت از ذهن مادر و پدرت پاک نخواهد شد ،زیبا ترین ساعات

زندگیمون،روزی که هر لحظه اش پر از  عشق و مهربونی بودفرشته

روز سه شنبه ساعت ٨:٤٥صبح خانم پرستار صدام زد و گفت ببین دخترتو.. و صورت کوچولو و مهربونتو

گذاشت روی صورتم، اون لحظه با تمام وجودم احساست کردم ،اینقدر خوشحال بودم که توصیفش نه

اینکه  سخت باشه ها نه ،فقط می خوام بگم که قشنگترین احساس دنیاست.اشک تو چشام پر شد.

بعد چند ساعت منو اوردند بخش .باباو مادر جون کنارم بودند،مادر جون پیشونیمو بوسید و ازم تشکرکرد و

بابایی هم همینطور  تا اینکه شمارو اوردند بخش تو اغوشم گرفتمت .قلبقلبقلبقلب

و بعد عمو ناصر هم که پایین منتظر بود نگهبانا نمی ذاشتند بیاد بالا  اونم امد شمارو دید چشم

عسل مامانی اینقدر شکمو بودی که همش دوست داشتی زود به زود به به بخوری و شب اول رو تخت

من تو بغلم خوابیدی .یه موقع ها اینقدر گریه می کردی که اتاق بغلی شاکی می شد .

فردا بعد ازظهر  ترخیص شدیم رفتیم خونمون ،اول از همه مادر جون برات حموم گرفت توخیلی اب دوست

داشتی اصلا گریه نکردی.شب اول خیلی درد داشتم اما با دیدنت همه دردامو فراموش میکردم.مادر جون

برامون خیلی زحمت می کشید ،دستش درد نکنه ،هم حواسش به ما بود که برامون اتفاقی نیوفته ،یادت

باشه که یکم بزرگ شدی حسابی  ماچش کنیماچ            

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)