بدون عنوان
سلاااام با کلی تاخیر
اروشای عزیزم منو ببخش نتونستم تو این یک سال به وبلاگت سر بزنم اخه عزیزم تو رو شش ماه باردار
بودم که اسباب کشتی کردیم به خونه جدیدمون همونی که قبلا در موردش گفته بودم متاسفانه به دلایل
مختلف خیلی دیر به اپارتمانمون خط تلفون دادند
به محض این که اینترنتمون وصل شد به وبلاگت وارد شدم و بهت قول میدم تمام اتفاقاتی که تو این مدت
افتاده رو برات بگم .......
بعد اینکه ٣٠اردیبهشت ٩٠ امدیم خونه جدیدمون منو پدرت درگیر خرید
پرده ،مبلمان و کلا چیدمان و...آی ی آی فکر نکنی فراموشت کردیما برای دخملمون یه اتاق خوشگل
کنار گذاشتیم تا سر فرصت براش بریم خرید
راستی عمو ناصر هم دانشگاهشو تموم کرد و امد
پیشه ما برای مدتی زندگی کنه تا برای خودش یه کاری دستو پا کنه.مامانی هم امتحانات این ترمش تموم
شده،بابایی هم طبق معمول تیر ماه هر سال درگیر کارای ادارست ،مامانی حوصلش سر رفته زنگ زدم
دایی جاوید تا بیا منو با خودش ببره شمال تا از این حال و هوا در بیام .
چند هفته بعد.....خلاصه برای عزیزه جونم بگم که دلم حسابی برای بابای مهربونت تنگ شده ،
نی نی جونم این روزا خیلی بازی گوش شدی مامانی حسابی بهت عادت کرده یه موقع که دیر تکون
می خوری خیلی کلافه میشم . د و س ت د ا ر م
خوب حالا مامانی تو هفته ٣٤،دیگه چیزی به دنیا امدنت نمونده ،منو باباجون به همراه عمو سهراب وسارا
جون و سام رفتیم خیابان بهار تهران برات کلی لباس و لوازم بهداشتی و تخت و.......خریدیم البته چند
هفته پیش اولین چیزیکه انتخاب کردیم البومت بود تا عکسای خوشگلتو توش بزاریم.دست باباجونت
درد نکنه که حسابی تو خرج افتاد




بدون عنوان
