آروشاآروشا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره
آرینآرین، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه سن داره
آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

گنج های زندگی آصف و نیلوفر

بدون عنوان

امروز وانیا کوچولو به دنیا امد منم پیشش بودم  دختر دایی خوشگلم شبیه بابا و مامانشه خدا کنه تو ام شبیه مامان و بابا باشی عزیزه دلم تو اینقدر خوبی که اصلا مامانو اذیت نمی کنی چون تا به حال حالت تهوع نداشتم   همه تعجب می کنن اخه تو تو دل مامانی دیگههههه دوست دارم نفسههههههم  همه میگن که نی نی مامان پسر اما مامان جون میگه شمادختری در هر صورت برای من و بابا  فرقی نمی کنه ستاره زندگیم ...
21 بهمن 1390

خبرهای خوب خوب

سلام زندگی مامان الهی مامان فدات شه گل قشنگم خوش قدم من از وقتی که امدی تو زندگیمون خبرای خوبی می شنویم بابایی برامون خونه خریده دسته گلت درد نکنه بابا مهربون بابایی تا دیر وقت تو اداره کار می کنه تمام سیعشو می کنه تا وقتی که  به دنیا امدی شما راحت باشی گل نازم خیلی خیلی دوست داریم من و بابا برای امدنت لحظه شماری میکنیم ...
19 بهمن 1390

اولین وقت دکتر

عزیزدل مامانی امروز رفته بودم دکتر خلاصه بعداز ساعتها انتظار رفتم پیشه خانم دکتر بهم گفت نی نی مامان 5هفته و 3 روزش برام سونوگرافی و ازمایش نوشت اما گفت یک هفته دیگه برو برای سونوگرافی تا اینکه قلب فرشته کوچولو تشکیل بشه   منم از خانوم دکترسوال کردم می تونم برم مسافرت ؟گفت مشکلی نیست.این اولین مسافرتی بود من و بابایی رفتیم که تو تو دل مامان بودی          بعداز اینکه ازشمال برگشتیم (9/بهمن)مامان رفت برای سونو گرافی تا برای اولین بار عزیزدلشو ببینه.امروز 6 هفته و 4 روزه تو دل مامانی قربونت بشم من خیلی کوچیک بودی اندازه یه زغال اخته.دکتر گفت قلب نازنینت تازه شروع به تپیدن کرده اما تا حدی نیست که...
1 بهمن 1390

خبر دادن به خانوادها

امروز غروب بابایی زود تر از هر روز دیگه امد خونه اول من تلفن کردم به مامان جون(مامان خودم) خیلی خوشحال شد همین طور بابا من که پشت تلفن از حرفای من و مامان جون متوجه شده بود که چی گفتیم اخه تو اولین نوه شیرین مامان جون و باباجونی بعدش بابایی رنگ زد به بابابزرگ و عمو ناصر خبر داد همگی از امدنت یکی یه دونه من خوشحال شدند راستی جای مامان بزرگ(مامان بابا) خیلی خالیه من و بابا از اینکه مامان بزرگت نیست تورو ببینه خیلی ناراحتیم بابایی خیلی ارزوها برای مامان بزرگ داشت اخه خیلی زود از پیشه ما رفت مامان بزرگ خیلی دوست داشت تورو ببینه همیشه میگفت که تو شبیه بابایی با موهای فر فری(بعدا دلیلشو برات میگم)وقتی که بزرگ شدی بابایی خیلی حرفا...
21 دی 1390

نشانه ای از تو

چند روزی بود تو دلم افتاده بود که شاید تو باشی  من نمی خواستم ازت بی خبر باشم دیروز صبح قبل از اینکه بابایی بره سر کار من تست کردم اصلا باورم نمی شد فکر میکردم اشتباه دیدم یا اینکه درست انجامش ندادم وااااای شکه شده بودم بابایی هم باورش نمی شد قرار شد فردا برم ازمایش بدم تا مطمعن بشیم یعنی امروز ٢١/دی/٩٠ صبح زود رفتم ازمایشگاه و خانوم مهربونی از من خون گرفت و گفت بعدازظهر ساعت ٤ زنگ بزن جوابشو تلفنی بهت میگم دل تو دلم نبود  تا اینکه ساعت ٤ زنگ زدم بهم گفت مثبته خیییییلی خوشحال شدم دلم میخواست داد بزنم به همه بگم که الان یه فرشته قشنگ تو دلههههههمه.بدش زنگ زدم به بابایی گفتم مثبته اونم مثل من ذوق کرده بودو میخندید. ...
21 دی 1390