آروشاآروشا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
آرینآرین، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

گنج های زندگی آصف و نیلوفر

91/6/11

عزیز دلم  امروز مادر جون همراه دایی وحید اینا امد تهران تا برای به دنیا امدن نوه گلش در کنار مون باشه درست سه روز مونده به زایمانم، منو بابایی دل تو دلمون نیست دوست داریم هرچه زودتر ببینیمت راستی یه خبر خوب ،اینکه اقا ارتین کوچولو به دنیا امد،خیلی غافلگیر شدیم چون قرار بود یه هفته بعد شما به دنیا بیاد انگارخیلی عجله داشت. سه شنبه هفته گذشته رفته بودیم شمال عروسی دایی امیدو زینب جون ،خیلی خوش گذشت اما  متاسفانه مامانی بد جوری سرماخورد ، ببخشید گلم میدونم هم جات تنگه و هم سرفه هام ازیتت می کنه ،تمام سعیمو میکنم که بهتر بشم اما انگار این سرما خوردگی با بقیه فرق می کنه ..... مامانی ساک بیمارستان بسته...
4 آبان 1392

بدون عنوان

 سلاااام با کلی تاخیر اروشای عزیزم منو ببخش نتونستم تو این یک سال به وبلاگت سر بزنم اخه عزیزم  تو رو شش ماه باردار بودم که اسباب کشتی کردیم به خونه جدیدمون همونی که قبلا در موردش گفته بودم متاسفانه به دلایل مختلف خیلی دیر به اپارتمانمون خط تلفون دادند به محض این که اینترنتمون وصل شد به وبلاگت وارد شدم و بهت قول میدم تمام اتفاقاتی که تو این مدت افتاده رو برات بگم ....... بعد اینکه ٣٠اردیبهشت ٩٠ امدیم خونه جدیدمون منو پدرت درگیر خرید پرده ،مبلمان و کلا چیدمان و...آی ی آی فکر نکنی فراموشت کردیما برای دخملمون یه اتاق خوشگل کنار گذاشتیم تا سر فرصت براش بریم خرید راستی عمو ناصر هم دانشگاهشو تموم کر...
4 آبان 1392

تک گل زندگیم

سلام مامانی امروز رفتم سونوگرافی برای تعیین جنسیت اول صدای قلبتو شنیدم(فیشو فیشو) وبعد دکترم گفت که دخترههههه همونی که انتظارشو داشتم منو بابا اصف از اینکه یه گل دختر توراه دل تو دلمون نیست خیلی خوشحالیم کل روزهامون پر شده ازانتظار بودن و دیدنت     الهی دورت بگردم پرنسس کوچولوی من   دوست دارم ...
20 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام خوشگلم قربونت بشم الهی امروز رفته بودم برای سونوگرافی تا صدای قلبتو بشنوم احساس خوبی داشتم  برای اولین بار با تمام وجودم احساست کردم بعدشم رفتم  برای ازمایش غربالگری  زن عمو سارا هم همرام امد با اینکه اسباب کشی داشتند  سام هم تو خونه تنها بود اما به خاطره شما امد و تا ساعت ٧ غروب اونجا موندیم تا جواب ازمایشو گرفتیم. مرسی زن عمو مهربون الهی من دورت بگردم عزیزدلم هر روز که میگذره دل تنگی من و بابا بیشتر میشه پس زودی بزرگ شو که دلمون برات یه زره شده.        دوست داریم       دوست داریم        دوست دارر...
13 اسفند 1390

بدون عنوان

امروز وانیا کوچولو به دنیا امد منم پیشش بودم  دختر دایی خوشگلم شبیه بابا و مامانشه خدا کنه تو ام شبیه مامان و بابا باشی عزیزه دلم تو اینقدر خوبی که اصلا مامانو اذیت نمی کنی چون تا به حال حالت تهوع نداشتم   همه تعجب می کنن اخه تو تو دل مامانی دیگههههه دوست دارم نفسههههههم  همه میگن که نی نی مامان پسر اما مامان جون میگه شمادختری در هر صورت برای من و بابا  فرقی نمی کنه ستاره زندگیم ...
21 بهمن 1390

خبرهای خوب خوب

سلام زندگی مامان الهی مامان فدات شه گل قشنگم خوش قدم من از وقتی که امدی تو زندگیمون خبرای خوبی می شنویم بابایی برامون خونه خریده دسته گلت درد نکنه بابا مهربون بابایی تا دیر وقت تو اداره کار می کنه تمام سیعشو می کنه تا وقتی که  به دنیا امدی شما راحت باشی گل نازم خیلی خیلی دوست داریم من و بابا برای امدنت لحظه شماری میکنیم ...
19 بهمن 1390

اولین وقت دکتر

عزیزدل مامانی امروز رفته بودم دکتر خلاصه بعداز ساعتها انتظار رفتم پیشه خانم دکتر بهم گفت نی نی مامان 5هفته و 3 روزش برام سونوگرافی و ازمایش نوشت اما گفت یک هفته دیگه برو برای سونوگرافی تا اینکه قلب فرشته کوچولو تشکیل بشه   منم از خانوم دکترسوال کردم می تونم برم مسافرت ؟گفت مشکلی نیست.این اولین مسافرتی بود من و بابایی رفتیم که تو تو دل مامان بودی          بعداز اینکه ازشمال برگشتیم (9/بهمن)مامان رفت برای سونو گرافی تا برای اولین بار عزیزدلشو ببینه.امروز 6 هفته و 4 روزه تو دل مامانی قربونت بشم من خیلی کوچیک بودی اندازه یه زغال اخته.دکتر گفت قلب نازنینت تازه شروع به تپیدن کرده اما تا حدی نیست که...
1 بهمن 1390

خبر دادن به خانوادها

امروز غروب بابایی زود تر از هر روز دیگه امد خونه اول من تلفن کردم به مامان جون(مامان خودم) خیلی خوشحال شد همین طور بابا من که پشت تلفن از حرفای من و مامان جون متوجه شده بود که چی گفتیم اخه تو اولین نوه شیرین مامان جون و باباجونی بعدش بابایی رنگ زد به بابابزرگ و عمو ناصر خبر داد همگی از امدنت یکی یه دونه من خوشحال شدند راستی جای مامان بزرگ(مامان بابا) خیلی خالیه من و بابا از اینکه مامان بزرگت نیست تورو ببینه خیلی ناراحتیم بابایی خیلی ارزوها برای مامان بزرگ داشت اخه خیلی زود از پیشه ما رفت مامان بزرگ خیلی دوست داشت تورو ببینه همیشه میگفت که تو شبیه بابایی با موهای فر فری(بعدا دلیلشو برات میگم)وقتی که بزرگ شدی بابایی خیلی حرفا...
21 دی 1390

نشانه ای از تو

چند روزی بود تو دلم افتاده بود که شاید تو باشی  من نمی خواستم ازت بی خبر باشم دیروز صبح قبل از اینکه بابایی بره سر کار من تست کردم اصلا باورم نمی شد فکر میکردم اشتباه دیدم یا اینکه درست انجامش ندادم وااااای شکه شده بودم بابایی هم باورش نمی شد قرار شد فردا برم ازمایش بدم تا مطمعن بشیم یعنی امروز ٢١/دی/٩٠ صبح زود رفتم ازمایشگاه و خانوم مهربونی از من خون گرفت و گفت بعدازظهر ساعت ٤ زنگ بزن جوابشو تلفنی بهت میگم دل تو دلم نبود  تا اینکه ساعت ٤ زنگ زدم بهم گفت مثبته خیییییلی خوشحال شدم دلم میخواست داد بزنم به همه بگم که الان یه فرشته قشنگ تو دلههههههمه.بدش زنگ زدم به بابایی گفتم مثبته اونم مثل من ذوق کرده بودو میخندید. ...
21 دی 1390