خبر دادن به خانوادها
امروز غروب بابایی زود تر از هر روز دیگه امد خونه اول من تلفن کردم به مامان جون(مامان خودم) خیلی خوشحال شد همین طور بابا من که پشت تلفن از حرفای من و مامان جون متوجه شده بود که چی گفتیم اخه تو اولین نوه شیرین مامان جون و باباجونی 
بعدش بابایی رنگ زد به بابابزرگ و عمو ناصر خبر داد همگی از امدنت یکی یه دونه من خوشحال شدند راستی جای مامان بزرگ(مامان بابا) خیلی خالیه من و بابا از اینکه مامان بزرگت نیست تورو ببینه خیلی ناراحتیم
بابایی خیلی ارزوها برای مامان بزرگ داشت اخه خیلی زود از پیشه ما رفت مامان بزرگ خیلی دوست داشت تورو ببینه همیشه میگفت که تو شبیه بابایی با موهای فر فری(بعدا دلیلشو برات میگم)وقتی که بزرگ شدی بابایی خیلی حرفا داره برات بزنه ذرمورد مامان بزرگ مهربونت
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




خبر دادن به خانوادها
