آروشاآروشا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
آرینآرین، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

گنج های زندگی آصف و نیلوفر

کوتاههی موهای نازنین دخترم در 21 ماهگی

سلام عششششقم بخشید مامانی که دیر کردم.تو این مدت درگیر درس و دانشگاه بودم اصلا وقت نمی کردم تا برات پست بزارم،بیشتر سیع می کردم کنارت باشم تا پای کامپیوتر می دونم که می دونی خیلی خیلی دوست دارم دست مامان بزرگتم درد نکنه خیلی برامون زحمت کشید در طول امتحانات کنارمون بود و هرروز شما رو می برد پارک یا اینکه تو خونه پا به پای شما بازی می کرد که یه وقت حوصله ات سر نره،خلاصه ترم نیمسال اول 93 هم با همه سختی ها و خوشی ها گذشت تو همین روزا (25/خرداد/93 روز یکشنبه)من و مامان بزرگ بردیمت ارایشگاه یه کوچولو موهای نازنین تو کوتاه کردیم اخه از موقعه ای که به دنیا امدی اصلا موها تو کوتاه نکرد بودم برای همینم خیلی کم پشت و نازک بودن ،خدا کنه تا...
8 تير 1393

نوروز 93

سلام سلامی به زیبایی بهار و به قشنگی دل مهربونت دختر قشنگم سال نو مبارک .سال گذشته با همه ی خوبیهاش،سختیهاش و دلتنگیهاش ،شادیها ش،زیباییها ش،زشتیهاش ودلشکستنیهاش وهمه وهمه ش گذشت.تا ببینیم که چقدر عمر کوتاهه و در حصار زمان محبوس نباشیم.سال گذشته برای ما سال خوبی بود ودر اواخر سال با راه اندازی کارگاه پالت زنی  بابایی عالی تر هم شد.  ما سال تحویل خونه مادر جون بودیم ساعت 8:27 شب سال تحویل شد ،فردا صبح رفتیم خونه پدر بزرگ ،خیلی خوشحال بود ی ،همش دوست داشتی که تو حیات با سیاوش بازی کنی.هفته اول تعطیلات هوا بارونی و سرد بود و ما بیشتر به عید دیدنی می رفتیم و بعدش بابایی رفت تهران سر کارش و ما خونه مادر...
28 فروردين 1393

چهاشنبه سوری93

سلام اروشا عزیزم دیشب چهار شنبه سوری بود وما همگی خونه خاله سپیده اینا جشن گرفتیم وخیلی خوش گذشت. امروز اخرین چهارشنبه سال 92،ساعت 9:37 صبح و تو خوابیدی و من مشغول بستن چمدون مسافرت  هستم .دایی جاوید از سرکار می یاد خونمون و قراره بعد از ظهر بریم خونه دایی وحیدو  اونجا همگی راهی شمال می شیم. فردا ساعت8:27:7 شب سال تحویل می شه وما تا 15 فروردین اونجا می مونیم. گلم نازم این دومین بهار زندگیته،پیشاپیش مبااااررررک.من کلی کار دارم باید برم بای بای تا وقتی که از مسافرت برگردیم.خیلی خیلی دوست دارم،عاشقتم ،بوس بوس بوس     ...
27 اسفند 1392

18 ماهگی (از شیر گرفتن-واکسن)

فرشته کوچولو من  18 ماهه شد  هوراااااا               مبارک                 مبارک  دخترم اروشا جان از اینکه روز به روز بزرگتر،خوشگلتر ،باهوش تر و از همه مهم عاقل تر می شی به خودم می بالم الان که دارم برات می نویسم مثل  یه فرشته نازنین خوابیدی بعد 18 ماه ........بغض گلومو گرفته و نمی دونم با چه زبانی احساسمو بیان کنم  نمی دونم چی بگم اشک تو چشمامو پر شده یه نفس عمیق می کشم ........بعد چند دقیقه عشقم تو همه زندگی منی تو این مدت با تو نفس می کشیدم با تو می خوابیدم با ...
26 اسفند 1392

گلچین عکسای شاپرکم

وای این دخملو ببین می خواد با کفشای بابا بزرگش  راه بره فقط می خوای بگی که خیار و برات پوست بگیرم به خاطر این قیافت این شکلی شده اندیا جون دختر خاله پری 2ماه از اروشا من کوچیکه عاشقتم 23 بهمن 92 عسلم  برای اولین بار با کفش تو حیات بابا بزرگ راه رفتی (دنبال مرغ و جوجه ها)و خیلی خیلی خوشحال بودی وقتی می خواستم بیارمت تو خونه کلی گریه می کردی که باز مجبور می شدم ببرمت بیرون و کنارت باشم اینجا هم یه روز قبل یعنی 22بهمن  تو حیات پدر بزرگت  بازی می کردی و چند باری هم زمین خوردی با این حال خوشحال بودی عزیز دلم،افتاد زمین و متعجب گل نازم نگران نباش مامانی برات پاک می کنه ...
14 اسفند 1392

آروشا آتیشششش پاره

    امروز فردای روزی که ما از شمال امدیم و کلی لبا س برای شستن داریم...... اینقدر گفتم دخترم دست نزن خراب میشه،اما گوش ندادی که ندادی تا اینکه من امدم لباسشویی رو روشن کنم  که متوجه شدم شما چه دسته گلی رو به اب دادی،تا اینکه فردا از نمایندگی بوش امدند و گفتند یا پروگرامش پال شده یا بردش سوخته،چند هفته طول می کشه تا درست بشه .اروشا خانوم هم رو دست بابا جونش خرج گذاشت و هم کار مامانش در امد با این همه لباسایی که باید با دست بشورم.... ببین چی کار کردی شیطون تا به حال دیدین  یه نفر با لباس بخواد دوش بگیره اگه ندیدین حالا ببینید اینم یه روز دیگه از روزایی که خانوم کوچولو هوس ...
10 اسفند 1392

شبهای یلدا

سلام جیگر طلا دیدی چقدر زود بزرگ شدی  ،اینم دومین یلدا زندگیت مبارک (در سن 15ماه و 16 روز)،تو خونه عمو خسرو ، اشالا سال بعد تو خونه خودمون  هندونه می خوری ،خدا نگه دار تا یلدای دیگه   الهی عریر دلمی ،عاشقتم دخملم تو سن 4 ماه 17 روز اولین شب یلداشو تجربه کرد ما همگی خونه عمو سهراب بودیم و نفس مامان برای اولین بار با صدای بلند خندید(قهقه زد) هر کی جو جو منو میبینه عاشقش می شه  آی خدااااا دوسش دارم       ...
28 بهمن 1392

تولد1سالگی

سلام نفسم،تولد ت مبارک دختر خوشگلم سال پیش این موق برای دیدنت لحظه شماری میکردیم،تو قشنگت ترین و زیبا ترین هدیه ی زندگیمونی اشالا صد ساله بشی عزیزدلم ،و در تمام مر احل زندگیت سربلند و تندرست باشی،خیلی خیلی دوست داریم ،صورت ماه تو میبوسم   ...
14 آذر 1392

مادرانه هایم را برات می نویسم از اولین های من وتو تا بی نهایت......1ماهگی

اولین روز زندگیت   آروشا ی من ١ماهه شد.....هورااااااااااااا زمانی که این عکس انداختم ،شمال خونه بابابزرگ ( بابای من) روی پای زندایی زینب جون داشتی لالایی می کردی عکس ٢ماهگی.بازم تو شمال بودیم،روی تشکی ک مادرجون برات درست کرده مثل یه فرشته خوابیدی خوشگلم عکس ٣ماهگیت متاسفانه قاطی عکسا شده،قول می دم پیدا کنم     عکس ٤ ماه و  ١٧ روزت وشب یلدا خونه عمو سهراب و از همه مهم تر برای اولین بار با صدای بلند خندیدی( قهقه زدی) عزیزم4 ماهگیت تو خونه خودمون با لبا س خوشگلی ک دایی امید و زن دایی جون برات هدیه خریدند 5ماهگی عزیز دلم ک تصادفا شمال بودیم   دردونه باب...
8 آذر 1392

نوروز92

روزه دوشنبه ٢٨/١١/٩١ ساعت ١٠شب منو پدرت داشتیم چمدان مسافرتمو نو می بستیم  ک فردا راهی شمال بشیم اخه ما هر سال برای  تحویل سال نو کنار خانوادهامون هستیم،خلاصه شاهزاده کوچولو مامان وگذاشتم رو تختمون تا پوشکتو عوض کنم ،همین که رفتم برات یه پوشک نو بیارم وگفتم بچم یهخورده آزاد باشه مثل وروجکا می غلطی و می یوفتی رو سرامیک منم بدو بدو امدم از رو زمین بغلت کردم ،خیلی تر سیدم اما خدارو شکر که کپول وگردالی من هیچیش نشد و پدرت هم که تو حموم بود کلی از من شاکی شدکه باید بیشتر حواسمون به تو باشه که دیگه اینجوری مادرتو نترسونی. این اولین و خطرناک ترین اتفاقی بود که برات افتاد نوروز امسال با سالهای قبل یه فرقی دا...
7 آذر 1392