اروشا ثمر ه زندگی بابا و مامان
می خوام از خاطرات روزی بگم که هیچ وقت از ذهن مادر و پدرت پاک نخواهد شد ،زیبا ترین ساعات زندگیمون،روزی که هر لحظه اش پر از عشق و مهربونی بود روز سه شنبه ساعت ٨:٤٥صبح خانم پرستار صدام زد و گفت ببین دخترتو.. و صورت کوچولو و مهربونتو گذاشت روی صورتم، اون لحظه با تمام وجودم احساست کردم ،اینقدر خوشحال بودم که توصیفش نه اینکه سخت باشه ها نه ،فقط می خوام بگم که قشنگترین احساس دنیاست.اشک تو چشام پر شد. بعد چند ساعت منو اوردند بخش .باباو مادر جون کنارم بودند،مادر جون پیشونیمو بوسید و ازم تشکرکرد و بابایی هم همینطور تا اینکه شمارو اوردند بخش تو اغوشم گرفتمت . و بعد عمو ناصر هم که پایین منتظر بود نگهبا...
نویسنده :
مامان نیلوفر
19:51




