نفس نفسم تو رو داد می زنه
سلام زندگی من الهی قربونت بشه مامانی امروز روز جمعه 21 اذر من صبح کلاس داشتم و شما با بابا جون خونه موندی بعدازظهرم دایی جاوید هم امد خونمون و کلی خوش حال شدی. اولش قرار بود که من بیام اما من یکشنبه امتحان میان ترم دارم و از اونجایی که بابا جون باید روز یکشنبه شمال باشه به دلیل کار بانکی،اینجوری شد که شما اولین مسافرت بدون من رو تجربه کنی
چند دقیقه پیش ساعت 5 عصر تو به همراه بابا ودایی جون راهی شمال شدی،و خیلی ذوق دایی جونو داشتی و حواست به من نبود تا دیدی اونا لباس پوشیدن تو هم زودی رفتی لباساتو پوشیدی و گفتی منم می یام .وقتی رفتی یه احساس غریبی دارم ،هر چی فاصلمون دور تر می شه دلم دلتنگی هاش بیشتر می شه عزیزم اصلا سکوت خونه رو دوست ندارم نمی تونم دوریتو تحمل کنم اما مجبورم
اینجوری برات یه تنوع وشاید تجربه باشه و می دونم مامان جون اینا تمام تلاششون رو می کنند تا به شما خوش بگذره ومن هم تو این دو روز به درسم می رسم.فرشته کوچولو من خدا کنه این دو روز زود تموم بشه ومن دوباره تورو صحیح وسالم ببینم نفسم،دختر خوبم به زیبایی تو کسی رو ندیدم مهربونم

مگه می شه باشی و تنها بمونم محال بزاری ،محال بتونم دلم دیگه دل تنگی هاش بی شماره
هنوزم به جز تو کسی رو نداره عوض می کنی زندگیمو تو یادم دادی عاشقیمو




نفس نفسم تو رو داد می زنه 
