آروشاآروشا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره
آرینآرین، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه سن داره
آرنیکاآرنیکا، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

گنج های زندگی آصف و نیلوفر

دلنوشته

1394/6/8 18:13
نویسنده : مامان نیلوفر
182 بازدید
اشتراک گذاری

سلااااااام دختر شهریوری ،عسل خانوم این روزا برای خودت خانومی شدی و چند روز دیگه

تولد 3سالگیته عزیزدلم .این متنو جایی خوندم و خیلی خوشم امد امیدوارم که من هم بتونم همچین

تربیتی بکنم تورو ....

من برای دخترم از این کارت های آموزشی لغات فارسی و انگلیسی نمی خرم.از دو سالگی مغزش را با یک مشت

فکر مزخرف مثل "یاد نگرفتن لغات فلان مبحث"درگیر نمی کنم.دخترم را می برم پارک.می گذارم ازادانه بدود.حتی

زمین بخورد،می گذارم دخترم با بچه های هم سن خودش گرگم به هوا بازی کند.میگذارم بهترین تفریحش وقت

هایی که می رویم پیک نیک گل بازی باشد نه پز دادن سطح زبان انگلیسی به دختر عمو هایش.من برای دخترم

خمیر بازی می خرم.خاله بازی میکنم با او.بعضی وقت ها می گذارم دکتر بشود وبا چوب بستنی اش معاینه ام

کند.اما برایش از این کارت های اموزش بچه های دو ساله نمی خرم!

دخترم که بزرگتر بشود می گذارمش  کلاس نقاشی . کلاس موسیقی.کلاس رقص حتی.

دخترم را برای 15گرفتن در دیکته ای که کلا هشت تا کلمه است دعوا نمی کنم.بخاطر ننوشتن مشق هایش

سرش داد نمی زنمو هیچ وقت خریدن عروسک را جایزه بیست گرفتنش قرار نمی دهم.با معلمی که بخواهد

درس نخواندن دخترم را مایه خجالت  بداند برخود میکنم و مدام به خاطر اینکه توانسته"جان مریم " را با انگشتان

کوچکش به قشنگی بنوازد گونه اش را می بوسم.

من می گذارم دخترم توی خانه کنار من شیرینی درست کند،از بپگی رولت گوشت درست کردن رابهش یاد

می دهم.دست زدن به جرخ خیاطی امرا برایش ممنوع نمی کنم.عکس گرفتن با دوربین خودم را ممنوع نمیکنم.

همیشه لباس های رنگی می دوزم برایش و بهش یاد آوری می کنم  که رسالت بزرگی در شاد کردن دل مردم دارد

من دخترم را برای انتخاب رشته دبیرستانش پیش مشاور نمی برم.بهش زمان کنکور ر یاد آوری نمی کنم. تعداد

تست هایش را نمی شمارم و می گذارم ان راهی را برود که از ته ته ته دلش دوست دارد.

برای دخترم و دوست هایش مهمانی های کوچک خودمانی می گیرم.با دوست هایش دوست می شوم.رفت و امد

با قشر خاصی از افراد یا حتی خاصی از ادم ها را قدغن نمیکنم.رابطه با جنس مخالف را طوری بهش می فهمانم

که خودش  بتواند تصمییم درست را بگیرد.حتی شاید اسمش را بگذارم گلنار که کسی عاشقش شد و خواست

شعری برایش بگوید ربتم اهنگین تری توی شعرش بیاید.هر کدام از لوازم ارایشی ام را بخواهد بهش می دهم

می گذارم خودش به این نتیجه برسد که با چه ظاهری قشنگ تر است.

من می دانم که دخترم شاید نابغه بزرگی نشود.شاید دانشجوی نمونه  ای نباشد.شاید حتی دانش اموز درس

خوانی هم نباشد اما بی شک انسان بزرگی خواهد شد.

دخترم کسی می شود که قدر رنگ ها را می داند.ارزش بو ها را می داندو تک تک ثانیه هایی که چیز  های ریز

زندگی را می بیند از خودش،وجودش ،تک تک سلول های بدنش،از من و پدرش ،از مردم کشورش واز خدای خودش

راضی استو

دخترم کسی می شود که دیدنش حس خوبی به بقیه می دهد.دخترم کارهای بزرگی برای آدم ها می کند.و از

همه مهم تر یادش نمی رود  که با لبخند کوچکش روز ادم های غمزده عصبی از همه جا نا امید از همه شاکی را

عوض کند.دخت من با تک تک ذره های وجودش"دخترمن بودن" را داد می زند.فقط برای تربیت کردن همچین 

 دختری  خودم را تحسین میکنم....... 

پسندها (2)

نظرات (0)